تبلیغات
شعر های خواندنی - مطالب اشعار کاظم بهمنی
شعر های خواندنی
شعر های خواندنی


کاظم بهمنی


ای درآمیخته با هر کسی از راه رسید    !

می توان از تو فقط دور شد و آه کشید

پرچم صلح برافراشته ام بر سر خویش

نه یکی ؛ بلکه به اندازه ی موهای سفید

سال ها مثل درختی که دم نجاری ست

وقت ِ روشن شدن ارّه وجودم لرزید

ناهماهنگی تقدیر نشان داد به من

به تقاضای خود اصرار نباید ورزید

شب کوتاه وصالت به «گمان» شد سپری

دست در زلف تو نابرده دو تا صبح دمید

من از آن کوچ که باید بروی کشته شوی

زنده برگشتم و انگیزه ی پرواز پرید

تلخی وصل ندارد کم از اندوه فراق

شادی بلبل از آنست که بو کرد و نچید

مقصد آنگونه که گفتند به ما ، روشن نیست

دوستان نیمه ی راهید اگر ، برگردید !

 

کاظم بهمنی





نوع مطلب : اشعار کاظم بهمنی، 
برچسب ها : کاظم بهمنی،
لینک های مرتبط :

شنبه 1 فروردین 1394 :: نویسنده : علیرضا انصاری


عکس های سورئالیسم ,عکس هنری,

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

 

سخت بالا بروی ساده بیایی پایین

قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

 

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

 

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

 

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

 

کاظم بهمنی





نوع مطلب : اشعار کاظم بهمنی، 
برچسب ها : اشعر کاظم بهمنی، شعر؛بیت آخر، شعرهای خواندنی، غزل،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 اسفند 1393 :: نویسنده : علیرضا انصاری

عکس های سورئالیسم ,عکس هنری,

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است

برگ می ریزد، ستیزش با خزان بی فایده است

             باز می پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم

             در دل طوفان که باشی بادبان بی فایده است

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت

دست و پا وقتی نباشد نردبان بی فایده است

             تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم

             سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است

تیر از جایی که فکرش را نمی کردم رسید

دوری از آن دلبر ابروکمان بی فایده است

             در من ِ عاشق توان ِ ذره ای پرهیز نیست

             پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی فایده است

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند

حرف موسی را نمی فهمد شبان، بی فایده است

             من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا

             همچنان می گردم اما همچنان بی فایده است

 

کاظم بهمنی





نوع مطلب : اشعار کاظم بهمنی، 
برچسب ها : اشعر کاظم بهمنی، شعر؛بیت آخر، شعرهای خواندنی، غزل،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 اسفند 1393 :: نویسنده : علیرضا انصاری
عکس های سورئالیسم ,عکس هنری,

دل دیوانه که تنگ است ! مراقب باشید

بی جهت در پی جنگ است مراقب باشید

 

از کنارش که گذشتید چرا خندیدید؟

دم دستش پُر سنگ است مراقب باشید!

 

به شما خیره اگر ماند نترسید اما

چشمتان گفت : قشنگ است مراقب باشید

 

جمله ی مبهم اگر گفت به عمقش نروید

توی تنگی که نهنگ است ... مراقب باشید

 

کار بیهوده اگر کرد ملامت نکنید

پیش او فایده ننگ است ، مراقب باشید

 

اگر از جانب معشوق خبر آوردید

دست عاشق که کلنگ است مراقب باشید

 

 کاظم بهمنی





نوع مطلب : اشعار کاظم بهمنی، 
برچسب ها : اشعر کاظم بهمنی، شعر؛بیت آخر، شعرهای خواندنی، غزل،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 اسفند 1393 :: نویسنده : علیرضا انصاری

عکس های سورئالیسم ,عکس هنری,

کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود

و دلم پبش کسی غیر خداوند نبود

 

آتشی بودی و هروقت تو را می دیدم

مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود

 

مثل یک غنچه که از چیده شدن می ترسید

خیره بودم به تو و جرات لبخند نبود

 

هرچه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم

کم نشد فاصله ؛ تقصیر تو هر چند نبود

 

شدم از درس گریزان و به عشقت مشغول

بین این دو چه کنم نقطه ی پیوند نبود

 

مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت

جای آنها که به دنبال تو بودند نبود

 

بعد از آن هر که تورا دید رقیبم شد و بعد

اتفاقی که رقم خورد خوشایند نبود

 

آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته !

کاش نقاش تو این قدر هنرمند نبود

 

 کاظم بهمنی





نوع مطلب : اشعار کاظم بهمنی، 
برچسب ها : اشعر کاظم بهمنی، شعر؛بیت آخر، شعرهای خواندنی، غزل،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 اسفند 1393 :: نویسنده : علیرضا انصاری


عکس های سورئالیسم ,عکس هنری,

غم مخور ، معشوق اگر امروز و فردا میکند

شیر دوراندیش با آهو مدارا میکند

 

زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست

آب را گرمای تابستان گوارا میکند

 

جز نوازش شیوه ای دیگر نمیداند نسیم

دکم? پیراهنش را غنچه خود وا میکند

 

روی زرد و لرزشت را از که پنهان میکنی ؟

نقطه ضعف برگها را باد پیدا میکند

 

دلبرت هرقدر زیباتر ، غمت هم بیشتر

پشت عاشق را همین آزارها تا میکند

 

از دل همچون زغالم سرمه میسازم که دوست

در دل آیینه دریابد چه با ما میکند

 

نه تبسم ، نه اشاره ، نه سوالی ، هیچ چیز

عاشقی چون من فقط او را تماشا میکند





نوع مطلب : اشعار کاظم بهمنی، 
برچسب ها : اشعر کاظم بهمنی، شعر؛بیت آخر، شعرهای خواندنی، غزل،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 اسفند 1393 :: نویسنده : علیرضا انصاری


عکس های سورئالیسم ,عکس هنری,

خبر خیرِ ِتو از نقل رفیقان سخت است

حفظ ِحالات من و طعنه ی آنان سخت است

 

لحظه ی بغض نشد حفظ کنم چشمم را

در دل ابر نگهداری باران سخت است

 

کشتی ِ کوچک من هر چه که محکم باشد

جَستن از عرصه ی هول آور طوفان سخت است

 

ساده عاشق شده ام ساده تر از آن رسوا

شهره ی شهر شدن با تو چه آسان... سخت است

 

ای که از کوچه ی ما می گذری ، معشوقه!

بی محلی سر این کوچه دوچندان سخت است

 

زیر باران که به من زل بزنی خواهی دید:

فن تشخیص نم از چهره ی گریان سخت است

 

کوچه ی مهر  سر نبش ، کماکان باران...

دیدنِ حجله ی من اول آبان سخت است!!

 

کاظم بهمنی





نوع مطلب : اشعار کاظم بهمنی، 
برچسب ها : اشعر کاظم بهمنی، شعر؛بیت آخر، شعرهای خواندنی، غزل،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 اسفند 1393 :: نویسنده : علیرضا انصاری


در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت

 

در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت

بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت

 

از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد

در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت

 

رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!!

پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت

 

مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت

مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت

 

مــن از دیــار «مـنــزوی» ، او اهــل فـــردوس

یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت

 

ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد

زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت

 

ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش

امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت

 

دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد

دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی... دلم رفت

 

کاظم بهمنی





نوع مطلب : اشعار کاظم بهمنی، 
برچسب ها : اشعر کاظم بهمنی، شعر؛بیت آخر، شعرهای خواندنی، غزل،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 اسفند 1393 :: نویسنده : علیرضا انصاری

هرگز تو هم مانند من آزار دیدی؟

یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟

 

نام کسی را در قنوتت گریه کردی؟

از «آتنا» گفتن «عذابَ النّار» دیدی؟

 


عکس های سورئالیسم ,عکس هنری,

در پشت دیوار حیاطی شعر خواندی؟

دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟

 

آیا تو هم با چشم باز و خیس  از اشک

خواب کسی را روز و شب بیدار دیدی؟

 

رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟

بیمار بودی مثل من ؟ ، بیمار دیدی؟

 

کاظم بهمنی





نوع مطلب : اشعار کاظم بهمنی، 
برچسب ها : اشعر کاظم بهمنی، شعر؛بیت آخر، شعرهای خواندنی، غزل،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 اسفند 1393 :: نویسنده : علیرضا انصاری


عکس های سورئالیسم ,عکس هنری,

مرا به خلسه میبرد  حضور ناگهانیت

سلام وحال پرسی و شروع خوش زبانیت

 

فقط نه کوچه باغ ما،فقط نه اینکه این محل

احاطه کرده شهر را شعاع مهربانیت

 

دوباره عهد میکنی که نشکنی دل مرا

چه وعده ها که میدهی به رغم ناتوانیت

 

جواب کن به جز مرا،صدا بزن شبی مرا

و جای تازه بازکن میان زندگانیت

 

بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده ای

سپس سر مرا ببر به جای مژدگانیت

 

کاظم بهمنی





نوع مطلب : اشعار کاظم بهمنی، 
برچسب ها : اشعر کاظم بهمنی، شعر؛بیت آخر، شعرهای خواندنی، غزل،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 اسفند 1393 :: نویسنده : علیرضا انصاری

تزیین پر , خلاقیت هنری روی پر پرندگان
پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم
داشتم یک عصر برمی گشتم از عبدالعظیم

ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم آرام، گفتی: مستقیم!

زل زدی در آینه اما مرا نشناختی
این منم که روزگارم کرده با پیری گریم

رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم

بخت بد برنامه موضوعش تغزل بود وعشق
گفت مجری بعد" بسم الله الرحمن الرحیم" :

یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب وجوان
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:

"سعی من در سربه زیری بی گمان بی فایده ست
تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم"

شیشه را پایین کشیدی رند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم

موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز:
"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم"

گفتم آخر شعر تلخی بود ،با یک پوزخند
گفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم

"کاظم بهمنی"




نوع مطلب : اشعار کاظم بهمنی، 
برچسب ها : اشعر کاظم بهمنی، شعر؛بیت آخر، شعرهای خواندنی، غزل،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 اسفند 1393 :: نویسنده : علیرضا انصاری


عکس , تصاویر مینیاتوری , عکس های هنری زیبا

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
 

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد 
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
 

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را
 

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را


مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
 

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را
 

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
 

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید 
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :
 

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را !


"کاظم بهمنی"





نوع مطلب : اشعار کاظم بهمنی، 
برچسب ها : اشعر کاظم بهمنی، شعر؛بیت آخر، شعرهای خواندنی، غزل،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 اسفند 1393 :: نویسنده : علیرضا انصاری


عکس های هنری و زیبا (6)

پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریست

دید باز امدنی در پیِ این رفتن نیست


همه گفتند "مرو" دیدم و نشنیدم شان

مثله این بود به یک رود بگویند:بایست!


مفتضح بودن ازین بیش ک در اول قهر

فکر برگشتنم و واسطه ای نیست ک نیست


در جهانِ تهی از عشق نمی مانم چون

در جهانِ تهی از عشق نمی باید زیست


دهخدا تجربه عشق ندارد ورنه

معنی "مرگ"و "جدایی" به یقین هردو یکیست


کاظم بهمنی





نوع مطلب : اشعار کاظم بهمنی، 
برچسب ها : اشعر کاظم بهمنی، شعر؛بیت آخر، شعرهای خواندنی، غزل،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 اسفند 1393 :: نویسنده : علیرضا انصاری


00-p-6.jpg

رسیده‌ام به چه جایی... کسی چه می‌داند

رفیــق گریــه کجایـــی ؟ کسی چه می‌داند


میان مایـی و با ما غریبه‌ای ؟! افسوس...

چه غفلتی! چه بلایی! کسی چه می‌داند


تمام  روز  و  شبت  را  همیشه  تنهایی

«اسیر ثانیه‌هایی» کسی چه می‌داند


برای مردم شهــری کـــه با تو بد کردند

چه‌گونه گرم دعایی؟ کسی چه می‌داند


تو  خود  برای  ظهورت  مصمّمی  اما

نمی‌شود که بیایی کسی چه می‌داند


کسی اگر چه نداند خدا کـه می‌داند

فقط معطل مایی کسی چه می‌داند


اگر صحابه نباشد فرج کـــه زوری نیست...

تو جمعه جمعه می‌آیی کسی چه می‌داند

 

"کاظم بهمنی"





نوع مطلب : اشعار کاظم بهمنی، 
برچسب ها : اشعر کاظم بهمنی، شعر؛بیت آخر، شعرهای خواندنی، غزل،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 اسفند 1393 :: نویسنده : علیرضا انصاری


00-p-4.jpg

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم

حال اگر چه هیچ نذری عهده دار  ِ وصل نیست
یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود
من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!

ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من!
من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!!

کاظم بهمنی





نوع مطلب : اشعار کاظم بهمنی، 
برچسب ها : اشعر کاظم بهمنی، شعر؛بیت آخر، شعرهای خواندنی، غزل،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 اسفند 1393 :: نویسنده : علیرضا انصاری


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


بیت آخر همیشه نتیجه گیری کلی از شعره
و معمولا نقطه اوجه شعر هم هست

من همچنان منتظره بیت آخر این دنیام
به امید بیت آخر

مدیر وبلاگ : علیرضا انصاری
برچسبها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی